عبدالله مستوفى
43
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خواندم و مشغول تحصيل علوم دينى شدم . پس از مدتى اقامت در تهران ، شيخ عيسى دختر حاجى محمد نامى را بزنى گرفت و از او پسرى باسم على پيدا كرد سروكارش مستقيما با دربار امپراطورى بود و از اخبار ايران آنچه را كه لازم ميشمرد مستقيما بدربار بطرزبورغ ميفرستاد . كمكم اطلاع شيخ عيسى به زبان فارسى و علوم دينى به جائى رسيد كه توانست بوسيله پدرزن خود با حاجى ميرزا احمد حكيم گيلانى رابطه پيدا كند و بواسطه مسلمان شدنش با شاه هم مربوط بشود و منزل خود را كه در خانه حاجى ملا محمد پدرزنش داشته مركز جاسوسى قرار دهد . ميرزا حسينعلى و ميرزا يحيى دو برادر كه اصلا نورى و از وابستگان ميرزا آقا خان وزير لشكر بودهاند نيز در اين جاسوسى به او كمك ميكردهاند . اين دو برادر براى او خبر ميآورند كه روزى قائممقام نزد حاجى ميرزا احمد رفته و حاجى شرحى راجع بروسپرستى شاه مذاكره نموده و با هم قرار گذاشتهاند كه شاه را معزول و يكى ديگر از شاهزادگان را بسلطنت برسانند . شيخ عيسى نزد شاه رفته او را از ماجرى خبردار كرده و خود تلف كردن حاجى ميرزا احمد را عهدهدار شده و بوسيله ميرزا يحيى و ميرزا حسينعلى حاجى ميرزا احمد را مسموم و شاه هم قائممقام را در نگارستان اعدام كرده است . بعد وبائى در تهران آمده زن و پدرزن و پسر شيخ عيسى تلف ميشوند و سفارت روس در تهران هم گزارشات غيرواقع راجع باقدامات پرنس دالگاروكى بوزارت خارجه روسيه ميفرستد . او را احضار ميكنند و پس از چندى مجددا او را براى ادامه كارهاى سابق روانه ميكنند ولى ايندفعه براى پيدا كردن وسيله اختلافات بين ملت ايران پرنس را بعتبات ميفرستند . مؤسس دين بهائى باقى يادداشتهاى منتسب بپرنس دالگاروكى راجع است به مسافرت او بعتبات و حاضر شدن در درس سيد كاظم رشتى شاگرد شيخ احمد احسائى و همحجره شدن با ميرزا عليمحمد شيرازى و وادار كردن پرنس اين سيد بيسواد را بادعاى آوردن دين تازه و بالاخره آمدن سيد بايران و پيدا كردن گرونده و فاش شدن راز شيخ عيسى در عتبات و فرار او به پطرزبورغ . پرنس ميگويد همين كه كار دعوى سيد عليمحمد تا اين اندازه پيشرفت كرد من در پطرزبورغ متوجه شدم كه بيسوادى اين سيد مشت او را باز خواهد كرد . گروندگان كه ملتفت ميشوند پيشواى آنها مرد لايشعر نيمه ديوانهايست موجب هدر رفتن زحماتى است كه براى ايجاد اختلاف در ايران كشيده شده است به همين جهت بود كه دربار روسيه مرا به سمت سفارت مأمور ايران كرد كه اسباب تلف كردن سيد را فراهم كنيم و به اين مقصود هم رسيديم و در آخر هم شرحى راجع بفرستادن ميرزا حسينعلى و ميرزا يحيى ببغداد و علم كردن بساط دين تازه نوشته و الواح اوليه اين دين را زاده افكار خود قلمداد مىكند . من اين كتاب را نخواندهام و آنچه در اينجا مينويسم از قول آقاى محمود هدايت است كه ايشان آن را خوانده و خلاصهء آن را در تبريز براى من نقل كردهاند شايد اصلش كه